![]() |
![]() |
|
| شعرونثر و.... |
|
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بی قرارت کردم آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ای در دل من میل و تمنا همه تو وندر سر من مایه ی سودا همه تو هر چند به روی کار در می نگرم امروز همه تویی و فردا همه تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:7 توسط نفیسه |
|
|
یک سلام شکوفه ای
وقت نیست از بهار و عید و .... بگم اما یک فکری حتما برای به روز کردن می کنم. بنده ای به من گفت اگه بخوای با ته جوهر یه خوذکار یه جمله بنویسی چی می نویسی؟ گفتم:در کنار خدا از زندگیت لذت ببر. دوست دارم نظر شما رو بدونم. روز های بهاری خدا گونه و سبزی داشته باشید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:1 توسط نفیسه |
|
|
سلام به همه
خیلی مختصر . کنکور تمام شد ! به وبلاگم باز می گردم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:45 توسط نفیسه |
|
|
من ندانم بلبلان نغمه خوان بهر چه گشتند اينك ناله خوان يا كه دريا را چه كس مواج ساخت؟ يا چه كس كرد اين بهدان را خزان موج آرامش ز دريا بهر چه؟ گشت از رخسار امواجش نهان ازمجانين و نگاران پرسشي كردم و گفتند اي مرد جوان چشم عرفان اين پرستشگاه عشق عزم هجران كرده ساقي زين مكان چون شنيدم اين سخن نالان شدم برد هجرش از دلم روح و روان ساقيا عرفان بدون ياد تو مي شود چون روبهي بي خانمان در تمام مدت خاقانيت رازها كردي ز عشق ها عيان بي تو عرفان همچو انساني هلاك اين تو بودي روح اعضاها و جان چون عقابي بودي اندر آشيان كاو دهد بر جوجه هايش آب ونان جان عرفان از وجودت گشته بود اينچنين پا بر مكان و پرتوان در كوير غفلت و ناپختگي اين تو بودي كاروان را ساربان ساقيا اين ميكده جاي تو نيست خوش برو زين جايگاه و خوش بمان دست هايت بوشم و شكرت كنم دست حق باشد نجاتت هر زمان ابر گريان نوحه را آغاز كن زانكه ساقي مي پرد از آشيان ساقيا قدرت ندانستم ولي باشي اندر سايه ي حق در امان (اميدوارم با اين شعر همه ي ناداني هاي يك انسان بخشوده شود) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:38 توسط نفیسه |
|
|
آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد ؟
آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد ؟
صد کوه اگر غم داری و یک جو اگر شادی این را نگه دارش و آنرا به قعر دره بسپارش. دنیا گذرگاهی ست. صد سال اگر جان را بفرسایی صد قرن اگر آن را بپیمایی راز وجودش را ندانی چیست.
شب را همین تنها مبین تاریک و دلگیر بنگر چه میگوید ترنم های مهتاب با ساز ناهید. بر سنگ یا بر پرنیان شیرینی خواب بوی سحر پروانه گل آب امید فردا روز نو دیدار خورشید! من دل به زیبایی به خوبی میسپارم دینم اینست من مهربانی را ستایش میکنم آیینم اینست من رنج هارا با صبوری میپذیرم من زندگی را دوست دارم انسان و باران و چمن را می ستایم انسان و باران وچمن را می سرایم. در این گذر گاه بگذار خود را گم کنم در عشق در عشق بگذار از این ره بگذرم با دوست با دوست.... ای بهترین گلهای عالم! ای خوش ترین لبخند هستی۱ ای مهر و ماه راه من در این گذر گاه! همواره بر روی تو خواهم دوخت.... چشمان سیری ناپذیرم را تکرار نامت باغ گل کرده ست صحرای خاموش ضمیرم را. من با تماشای تو سبزم چون جوانی من با تو جان تازه دارم جاودانی..... آیا کسی از دیدن گل سیر خواهد شد ؟ آیا کسی در صحبت گل پیر خواهد شد ؟ فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:6 توسط نفیسه |
|
|
سپیده ی عشق
آسمان همچو صفحه دل من (فروغ فرخزاد)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 12:13 توسط نفیسه |
|
|
زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد. آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم. غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن . زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن. زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟ اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
منبع:وبلاگ رازهای شکفتن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:10 توسط نفیسه |
|
|
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می اید من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی شعر چشمان تو را می خوانم چشم تو چشمه شوق چشم تو ژرفترین راز وجود برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد تو تماشا کن که بهار دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذر و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهار دیگر و به یاری دیگر نه بهاری و نه یاری دیگر حیف اما من و تو دور از هم می پوسیم غمم از وحشت پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را با خود خواهم برد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 21:25 توسط نفیسه |
|
|
تو را من دوست مي دارم كه بردي روحم از جانم
من اينك در هواي عشق همچون قطره بارانم
به هنگام سحرگاهان نمي كردم به جز ناله
من اينك جز سرود عشق آوازي نمي خوانم
تو را من دوست مي دارم كه آيين محبت را
به من آموختي تا بر گذركاهم بيفشانم
من اندر دشت بي پايان ره خود را نمي ديدم
تو گشتي جبرئيل من و كردي ره نمايانم
تو هستي مايه ي سرسبزي بستان افكارم
بدون تو وليكن من به سان دشت ويرانم
تو هستي ساقي جامم تو هستي باده ي شامم
تو هستي ذات افكارم من اين را خوب ميدانم
من اندر شوره زار عشق تو مفقود گرديدم
ولي زين وضع بي سامان همي سرخوش و شادانم من اندر چشم تو تنها نگاه كوچكي كردم
وليكن اشك خون گرديد بر اين چشم تاوانم
اگر عالم بگرداند جدا ما را ز يكديگر
ولي حتي بدون تو به كيش عشق مي مانم
تو را من دوست مي دارم تو را من دوست مي دارم
تو را من دوست مي دارم تو هستي ماه تابانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:46 توسط نفیسه |
|
|
نگاه کن به درخت
هزار شاخه، چو آغوش - باز کرده به شوق - که آسمان را، مانند جان به برگیرد. ولی دریغ که ابراز عشق را، با او به صد هزار زبانش که هست، نتواند. خموش میماند. نگاه کن به پرنده، که با هزار سرود به روی شاخه، لب بام، با هزار سرود برای دوست برای آنکه نگاهش به اوست میخواند. به رود مست نگه کن که عاشق دریاست به شوق آنکه کند راز خود به او ابراز به عشق آنکه به آن بیکران بپیوندد چگونه نعرهزنان، مست، پیش میراند. به من نگاه کن ای جان، چگونه، در همه حال صبورتر ز درخت گشوده دست به سویت، ز عشق سرشارم پرندهوار به هر جا، به صد هزار سرود ترانهخوان توام، با تو گرم گفتارم به سوی کوی تو، دریای من! روان چون رود نفس زنان همه در آرزوی دیدارم دگر چگونه بگویم که دوستت دارم اگر تو نیز ندانی، خدای میداند * فريدون مشيري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:59 توسط نفیسه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به محفل من خو ش امدی
ای غریب! به اواز من خوش امدی ای عشق! به شعر من خوش امدی ای حزن! بگذار پنجره را بگشایم تا ماه به درون اید و عیش ما کامل شود. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 اسفند 1387 تیر 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
دل من گرفته ز اینجا...... دوستانه ها به نام تنها ستاره ی دل اوای عشق.... فریاد رس dokhtari az jense ghoroob geleh baroon eshgh link box |
|
RSS
|