زندگي

زندگي زمزمه ي دختركي ساده و پاك،

بر سر چشمه ي آبي است زلال

حاصل زحمت يك زارع پير،

پشت گاوآهن ِ سخت

بهر ِ آوردن ناني است حلال

و صداي نفس مرد صبوري در برف،

كه براي من و تو،

راه را باز نگه مي دارد

زندگي زورق سبزي است، در رود ِ پرآب

كه به آرامي ِ جانبخش ِ نسيم،

آب را همچو زمان، نرم مي پيمايد

زندگي جاده ي انباشته از گلبرگ است

كه نشاط آور و جان پرور و پر ولوله است

كوله بارت بردار

سبدت را تو ز گلبرگ شقايق پر كن

تا تواني تو در آن عشق و وفاداري ريز

قله ها چشم به راه تو و ياران تواند

هركجا افتادي،

زود برخيز و تلاش از سر گير

تو بدان اين را خوب، كه در اين راه دراز،

مي توان گريان بود، يا سراسر لبخند

مي توان زار فتاد،

يا كه گوي از دل سياره ربود

مي توان درد فزود، يا غمي درمان كرد

تو در ان دفتر پر برگ و قطور

مي تواني قلمي بر گيري

نقش ِ خورشيد كشي،

يا كه يك شمع ضعيف و بي نور

شمع را نيز اگر، آنچنان نقش كني

كه دهد نور به تاريكي ِ دل

باز، صد بار غنيمت دارش

بهار، روح هستي

رقص اين چلچله ها، وين همه آوا و نوا

همه گويند كه: از راه رسيده ست بهار

 

كاروان گل و زيبايي و شادي در راه

سخت در جلگه ي پربرف دويده ست بهار

 

عشق و شادابي و نور و نفس و شور و اميد

همه را بهر تو بر دوش كشيده ست بهار

 

ارمغاني است كه هر سال به ايثار و نثار

مهربانانه سر راه تو چيده ست بهار

 

بيدبن غرق جوانه ست و به رقص آمده است

از در و بام و هوا بس كه شنيده ست بهار!

 

خيز و آغوش در آغوش لطيفش بگشاي

روح هستي ست كه جان بخش وزيده ست بهار

 

چشم بيدار بر اين تلخي ايام ببند

خواب هايي شكرين بهر تو ديده ست بهار.

 

* فريدون مشيري